-
خواب پروانه ها...
شنبه 11 اردیبهشتماه سال 1389 02:15
پروانه ها وقتی می خوابند بالهایشان را به هم می چسبانند پروانه ها اینقدر کوچک هستند که جای کسی را نگیرند اما باز می بینی چه فروتنانه خود را از وسط تا می کنند این را که می بینم دوست دارم در گوش همه دنیا بگویم هیس !!! مواظب باشید مبادا حتی کوچکترین صدا خواب پروانه ها را آشفته کند
-
آن چه در ما جاری است...
پنجشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1389 02:16
آن چه در ما جاری است، این همه فاصله نیست! چشمه گرم وصال است و عبور . . . زندگی . . . می گذرد،تند و آسان و سبک . . .! عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم، عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم . . . روز نو،هر روز است، فکر را، نو بکنیم . . .! عشق را، سر بکشیم . . .! زندگی می گذرد . . .! تند،آسان و سبک!!!
-
برخیز و باز روشنی آفتاب را
پنجشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1389 01:57
هر چند شب با تمام توش و توان و طلابتش بر سرزمین تب زده آویخت دیدم سیماب صبحگاهی از سر بلندترین کوهها فرو می ریخت گفتم امید من برخیز وخواب را برخیز و باز روشنی آفتاب را
-
من خدا را دارم...
سهشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1389 19:47
من خدا را دارم، کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت، سفری بی همراه، گم شدن تا ته تنهایی محض، یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفرترسیدی، تو بگو، از ته دل من خدا را دارم...